فانوس به دست می گیرم.
در چراگاه بی بازگشت زمان من چوپان خسته ای هستم که تمام گوسفندهایم
را گرگها خورده اند. به چه دل خوش کنم؟
باور پوچ دستهایی که روزی برای لمس تنهاییه دستهای من می آیند رویای من
نیست.کابوس کهربایی رنگ شبهای جهنمیه من است.
آری ...
من یک مرد نفرین شده هستم...
«مانی»
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت توسط : مانی


